گوشهگوشهی اتاقت را میکاوم. کامپیوترت مرا شرمگین میکند. میز و کتابخانهات پر است از اشعار دو قرانی و نسخههای طب سنتی طبیبانی که تو صرفاً شخصیتشان را دوست داری. و کتابهایی که پیش از رفتنت، هرگز ن
محمد به مامان جون میگوید که بیاید و از تنهاییاش لذت ببرد. به کسی که گلایهاش از ستارهگان بخت و طالع، رک و پوستکنده "بدون صبور کی از من مراقبت میکنه؟"ست و مطمئنم خودش از میزان درد و شرمآوری جمله
هفتهها وحشیانه میآیند و بدونِ آنکه بفهمم، تمام میشوند. اما به نظر میرسد من میان چرخدهندههای زمان گیر کردهام و زمانی از من نمیگذرد. حدود بیست و پنج روز میگذرد که دلخوشیهای احمقانهی خودم را
آنشکلی تشنهی کلمات مستقیمِ تو ام که هرکس نداند، میگوید کلمهای، سیل است بر عطش و آتشِ درونم که تویی ناجی من، پس بده عزیز و بر این ضعیف رحم بیار... اما نیستی. من میدانم که کلمهای کافیست تا در این